آآآآآآآآآآه
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 05:04 ب.ظ
دلم بهانه ات را می گیرد...!
نوشته هایت را بارها و بارها خواندم...!
نمی خواهی که بروی...؟!
با من از رفتن نگو...!
یادت هست که چه آرام و بی بهانه از کوچه پس کوچه های دلم گذشتی...؟!
یادت هست که گفتی تمام آسمان من خلاصه در چشمان توست...؟!
اما مهربانم...!
هیچ میدانی که آسمان تو این روزها بارانیست

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
.
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 04:53 ب.ظ
هوا پاییزی و بارانیم من
درون خشم خود زندانیم من
چه فردایی خوشی را خواب دیدم
تمام نقشه ها بر آب دیدم
چه دورانی چه رویایه عبوری
چه جستن ها به دنبال ظهوری
من و تو نسل بی پرواز بودیم
اسیر پنجه های باز بودیم
همان بازی که با تیغ سر انگشت
به پیش چشم های من تورا کشت
تمام آرزوهایم را فنا کرد
دو دست دوستیمان را جدا کرد
تو جام شوکران را سر کشیدی
به ناگه از کنارم پر کشیدی
بگو آنجا که رفتی شاد هستی
در آون سوی حیاط آزاد هستی
هنوز هوای نوجوانی در سرت هست
بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست
کسی دزد شعورت نیست آنجا
تجاوز به غرورت نیست آنجا
بخوان همدرد من هم نسل و همراه
بخوان شعر منو با حسرت و آه
بخوان شعر منو با حسرت و آه
منو جایی که خالی از تو.............
......................................................
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 04:54 ب.ظ
خیلی!
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 04:48 ب.ظ
بهم ریختم
شدید
احساس میکنم چیزی از روحم باقی نمونده. فقط یه جسمم. یه مرده متحرک. یه مرده ای سعی میکنه خودش رو بزنه به کوچه علی چپ. نمیدونم چی بگم. خدا رو دوست ندارم. اصلا
خیلی بی مرام بود
خیلی
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
...
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 11:44 ق.ظ
برای رسیدن به تو . . .

عبور کردم
و در جاده های بی قرار
فقط (من) بودو درختان به خواب رفته ی زمستان
(من) بود و کوله ی کوچک تنهایی
(من) بود و پاهای رفتن
و در امتداد این رفتن ها
روی دیوار های شهر
آینه هایی دیدم
که به جرم صداقت جان داده اند
و کلاغی دیدم
که هنوز به خانه اش نرسیده
درست مثل من که به تو...!!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
...
سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 01:51 ب.ظ
باز بارن ، با ترانه می خورد بر بام خانه ، خانه ام کو؟
خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ام کو؟
روزهای کودکی ام کو؟
یادت آید روز باران کردش یک روز دیرین؟
پس چه شد دیگر کجا رفت؟
خاطرات خوب رنگین در پس آ ن.
کوی بن بست در دل تو : آرزو هست؟ کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز : یاد باران رفته از یاد آرزوهای رفته بر باد ...
باز باران . باز باران می خورد بر بام خانه بی ترانه؟
بی بهانه:
شایدم غم کرده خانه؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
سوز عشق
یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 09:21 ب.ظ

چشمانم غرق در اشکهایم شده ....
دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی ....
همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد...
انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم...
این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران ن...بودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت ....
دیگرگذشت ، حالا تو نیستی و من جا مانده ام ، تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ، تو نیستی و من اینجا سردرگم و بی قرار مانده ام....
فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون میکنم ، هر چه عشق و دوست داشتن است را از دلم دور میکنم،اگر از تنهایی بمیرم هم دلم را با هیچکس آشنا نمیکنم....
دیگر بس است ، تا کی باید دلم را بدهم و شکسته پس بگیرم، تا کی باید برای این و آن بمیرم؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
پشیمونی
جمعه 8 اردیبهشت 1391 04:00 ب.ظ
اون روز بعد 1 سال و خورده ای با یه خط ناشناس بهش زنگ زدم...
دو دل بودم که وقتی گوشی رو برداشت حرف بزنم یا نزنم که یهو گفت الو
وقتی دوباره صداشو شنیدم قلبم اومد تو دهنم...
گفتم الو حرف نزد بازم گفتم الو چیزی نگفت و قطع کرد ولی بازم شمارشو گرفتم حرف نزد تا بهش گفتم نشناختی؟گفت از کجا باید بشناسم گفتم یکم فک کن بازم قطع کرد...
دیگه خودمو کوچیک نکردم که بازم زنگ بزنم همین که صداشو شنیدم واسم کافی بود.......
پاورقی=
وقتی از چیزی یا کسی گذشتی دیگه نباید پشت گوشتم نگاه کنی چون دیگه فیده نداره!!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 8 اردیبهشت 1391 04:13 ب.ظ
نرگس
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 12:34 ب.ظ
گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم
وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم
داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو
هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم
مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام
تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم
یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند
انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم
وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها
تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم
تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من
پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم
در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم
سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم
زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی
ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم
حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن
ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
.
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 12:29 ب.ظ
اصل مطلب :
نمیدونم از چه کسی باید عصبانی باشم، هر چند فرقی هم نمی کنه چون آخرش ترجیح میدم خودم رو مقصر بدونم....حتی در یک ساعت گذشته که خودم رو تو هوای بارونی شهر میدیدم ! جایی که دست تو جیبم کرده بودم و تو خیابون راه میرفتم، خیابونی که جوونها و میون سالها دست هم رو گرفته بودن و من نه در حال فکر کردن به آینده و نه مرور گذشته، بلکه فقط داشتم راه میرفتم، شاید فقط برای تنفس هوای بهاری و دور بودن از چهاردیواری اتاقم......شده تصمیم بگیرین دست از جنگیدن بردارید و زندگیتون رو بذارین به حال خودش تا حسابی به لجن کشیده بشه؟؟!.....
پاورقی :
باور کن مهم نیست که امروز 15 فروردین یا 3 آوریل ( 4 آوریل ) باشه..مهم اینه که امروز روز توِ، و این تنها چیزی بود که امروز رو مهم میکرد.......
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
...
شنبه 12 فروردین 1391 12:33 ب.ظ
مقدمه :
داستان عجیبیه… حالمان خوب است، تا زمانیکه یک نفر پیدایش می شود.....بعد احساس می کنیم حالمان با او بهتر شده است... بعد به این باور میرسیم که حالمان بدون او می تواند چقدر بد بشود..و زمانیکه او را از دست می دهیم، واقعا حالمان بد می شود..........
اصل مطلب :
آنقدرها هم بد نیستم که بخاطر این جدایی از تو خرده بگیرم .....همین که میدانم هستی، چه تو را داشته باشم و چه نداشته باشم، باز هم حالم خوب است.....همین که میدانم که تو هستی و نفس می کشی و خوشحال هستی و خدا هم تو را دوستت دارد حال من خوب است…
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
..
جمعه 4 فروردین 1391 01:09 ب.ظ
نمیدونم چرا این چیزا رو اینجا مینویسم!
میدونید چیه شاید فک کنید هرکی دوروبرش شلوغ باشه هیچ دردی نداره!شاید فک کنید هرکی بیشتر بخنده هیچ غمی تو دلش نیس ولی اونایی که سعی میکنن به زور بخندن نه این که فک کنید داره مسخرتون میکنه داره سعی میکنه ناراحتیشو پشت خنده های زورکیش قایم کنه که نگید چقد ادم خشک و نچسبه!
همیشه هم سکوت علامت رضایت نیس شاید کسی که سکوت کرده داره پشت سنگینیه بغضش خفه میشه!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
:( !!!
سه شنبه 23 اسفند 1390 08:43 ب.ظ
چشم چشم دو ابرو
نگاه من به هر سو
پس چرا نیستی پیشم؟
نگاه خیس تو کو؟
گوش گوش دوتا گوش
دو دست باز یه اغوش
بیا بگیر قلبمو...
یادم تورو فراموش
چوب چوب یه گردن
جایی نری تو بی من
دق میکنم میمیرم
دست دست دو تا پا
یاد تو مونده اینجا
یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیجا!
من من یه عاشق
همون مجنون سابق!!!
دیدگاه ها : بی زحمت نظر بدید!
آخرین ویرایش: سه شنبه 23 اسفند 1390 08:54 ب.ظ
روز حلزونی
جمعه 19 اسفند 1390 09:50 ب.ظ
باز جمعه رسید و احساس تنهایی بر اینجانب مستولی گشت و باز هوای پیاده روی تنهایی به سرم زد ( نه اینکه همیشه دسته جمعی میرفتم پیاده روی!!! ) قدم زنان و بعد از پشت سر گذاشتن کلی داف( داف نام نوعی ماشین است ) رسیدم به پارک ...با دیدن پیاده رو نزدیک پارک حس کردم از آسمون حلزون به جای بارون باریده !!! کف زمین پر شده بود از حلزون..... فکر کنم فک و فامیل حلزونا بعد از چند ماه سفر برنامه ریزی کرده بودن که امروز جمعه رو در پارک باشن !!....به هر حال من چون احساس کردم امکان داره این بنده خداها زیر پا له بشن، عملیات امداد و نجات رو شرع کردم. تا جایی که تونستم به چمنزار کنار پیاده رو منتقلشون کردم ، که البته بعید میدونم همون جایی باشه که میخواستن برن ، ولی خوب بهتر بود تا اینکه زیر دست و پا له بشن و بعید هم میدونم که دولت خدمتگذار این بیچاره ها رو بیمه حوادث یا عمر کرده باشه.
در کل منظره جالبی نبود. وقتی آخرین فرد از خانواده حلزون رو که سر راه بود رو برداشتم تا بذارمش تو چمن یهو به سرم زد که جانور ربایی کنم و این یکی رو ببرمش خونمون . آخه من بیچاره کسی رو ندارم حتی یه حیوان خونگی هم ندارم تا لااقل دلم خوش باشه که بعد از مرگ یه حلزون دارم . با تمام تلاشی که کردم نتونستم متوجه بشم که دوست داره فرزند خونده من بشه یا نه. که البته من تو فهم اینجور چیزا زیاد خوب نیستم.
وقتی رسیدم خونه گذاشتمش تو یکی از گلدونهای بالکن. بیچاره خیلی غریبی می کرد. بدجور تو لاک خودش رفته بود . 1 ساعت پیش که رفتم بهش سر بزنم دیدم نیستش. کلی باکن رو گشتم....با خودم گفتم اینم از این ، بعد از یه عمر یه حلزون داشتم که اونم غیبش زد. بعد از کلی گشتن، آخرش دیدم خانم ( یه احساسی غریبی به من گفت که از جنس مونثه ) از شاخ و برگ همون گلدون رفته بالا . عجب حلزون بلایی بود احتمالا پیش فعال بوده. از اون جایی که حلزونها روانکاو ندارن و اگه هم داشته باشن چند سال طول میکشه تا برسن به مطب دکتر، بنابراین خودم باهاش حرف زدم.....بلا نسبت انگار داشتم با دیوار حرف میزدم. به هر حال من تا جایی که تونستم حرفامو زدم.... گفتم دختر خانم محترم ( دختر یا خانم بودنش رو نتونستم حدس بزنم و چون دوست ندارم واسه دختر مردم حرف دربیارم دختر صداش میکنم )، الان که نمیشه واست کاری بکنم . الان آخر شبه و منم صبح زود باید برم سر کار...خلاصه بیخیالش شدم و الانم بدجور خوابم بیاد...اگه این حلزون خانم پیشم موند و غیبش نزد احتمالاً بازم براتون در موردش میگم.
پاورقی :
چرا همیشه فقط آدما میتونن قانون ر رو عوض کنن ، و چرا هیچوقت قانون نمیتونه آدم ها را عوض کنه ؟!!!!!!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
تک سر نشین
پنجشنبه 18 اسفند 1390 06:38 ب.ظ
این کشتی نه غرق شده و نه شکسته شده...تنها مشکلش اینه که جز ناخدا سرنشین دیگه ای نداره....راستش تک سرنشین بودن از هزار بار غرق شدن دردناکتره.....
پاورقی :
وقتی بعضی ها رو میبینم که از با هم بودن خوشحالن. وقتی می بینم که می خندن، شادی می کنن و برای آیندشون آرزوهایی دارن…و وقتی می بینم که دست همدیگه رو گرفتن…
راستش حسودیم میشه، ولی مثل همیشه باید راهم رو ادامه بدم…
بی ربط :
زمانی ایرانی ها از یونانی ها متنفر بودن…یک زمان هم ایرانیها از عربها متنفر شده بودن… و زمانی ایرانیها از مغول ها متنفر شدن… ولی تا جایی که یادمه هیچ وقت ایرانی از ایرانی متنفر نشده بود…چی به سرمون آوردن ؟؟!!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
جدید ترین جک اسفند
دوشنبه 15 اسفند 1390 02:34 ب.ظ
لره میخواسته آتش نشان بشه
توی آزمون استخدامی ازش میپرسند اگر جنگل آتش بگیره
و اون اطراف
آب نباشه چه کار میکنی؟ لره میگه: هیچی تیمّم می کنیم
*************
بچه مثبته از لره میپرسه : آقا ببخشید... خیلی خیلی عذر
میخوام..شرمنده.. روم به دیوار.. اسمتون چیه؟
لره شاکی میشه، میگه: ایجو که تو پرسیدی، اسمم انه
************
غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشید شما از اون کارت پستال ها دارید که نوشته : عزیزم تو تنها عشق من هستی؟ مغازه دار گفت بله داریم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنید
************
یک روز ملانصرالدین خرش را به سختی می زد و رهگذری از آنجا می گذشت و پرسید که چرا می زنی گفت ببخشید اگر می دانستم که با شما خویشاوندی دارد این کارو نمیکردم!
*************
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
تعداد کل صفحات : 3 1 2 3


